هشدار

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 78

ترس

1 1 1 1 1

ترس واقعی نیست:

مطمئناً واقعی به نظر می‌رسد؛ تپش قلب، زانوهای لرزان و کف دست‌های عرق کرده. این علائم به‌اندازهٔ کافی واقعی هستند؛ ولی چیزی که واقعاً از آن می‌ترسیم یک توهم است، زاییدهٔ ذهن ماست.

بعضی‌اوقات هنگامی‌که خودم را در ادامه مسیر زندگی می‌بینم آن‌قدر ترس و لحظات پر از شک، حیرت، سؤالاتی که از همه آن‌ها متنفرم، سؤالاتی که با چه شروع یا تمام می‌شود: اگر نشود، چه‌کار کنیم، ببازم چه، ول کن توهم دیوانه‌ای.


لحظاتی سخت و پر از استرس، چهره فرزندم و آینده‌ای که می‌خواهم برای او بسازم ازیک‌طرف، ترس از باختن همه آن چیزی که الآن دارم و دستاوردهای امروزم است، ولی وقتی به همه این‌ها فکر می‌کنم، با گفتن این جمله به جنگ با حیاتی‌ترین عضو وجودیم برمی‌خیزم:
می‌بازم، می‌بازم، می‌بازم، خوب بباز، می‌میری پس اگر نمی‌میری زنده‌ای، یعنی تمام چیزهایی که الآن داری یک روز حسرت داشتن آن‌ها را داشتی جنگیدی و نمردی، باختی، باز هستی و این‌گونه نفسم را در سینه‌ام حبس می‌کنیم و انگار یک مرفین سریع برای آمادگی عمل جراحی روی مغزم به من تزریق‌ شده است.


شما هم نگران نباشید، میلیون‌ها سال است که این عضو به‌عنوان ناخدای کوچک، کشتی شمارا در دریاهایی که فقط خودش می‌خواسته به حرکت درآورده و هدایت‌گرآن بوده است و به‌هیچ‌عنوان قصد ندارد عرشه کشتی را به ناخدای دیگری داده و حتی ببیند شما مسیر جدیدی  برای آن در نظر گرفته‌اید.

مسلماً تمام نیروی خود را برگرداندن همه‌چیز به شکل قبل انجام می‌دهد؛ حال این انتخاب با شماست که این بار هم با ترس از شکست (اصلی‌ترین مانعی که جلوی موفقیتتان را می‌گیرد) چگونه برخورد کنید: آن را در سیستم عصبی‌تان احساس کنید و با حس ((نمی‌توانم)) تجربه کنید و یا آن را با گفتن عبارت ((من می‌توانم! من می‌توانم!)) خنثی کنید.
در این مسیر من کنارتان هستم و راهکارها و فنونی را به شما یاد می‌دهم که معجزه می‌کند و شمارا برای ادامه راه آماده می‌کنم و متوجه خواهید شد ادامه راه با تغییر قدرت از مغزتان به شما و واداشتن آن به امورات حیاتی دیگر چقدر اوضاع شمارا بهبود می‌بخشد.


ترس به‌خودی‌خود واقعاً وجود ندارد، واقعی نیست.


به همین خاطر است که یک شخص می‌تواند از لبهٔ یک صخره به پایین نگاه کند و دچار ترس از ارتفاع شود؛ درحالی‌که دیگری شاید لذت زیادی در پرش از صخره با هواپیما ببیند. واقعیت یکسان است، ولی تفسیر ذهن و احساسی که به وجود می‌آید، فرق دارد.


دو نفر می‌توانند به سگی که یک‌گوشه ساکت نشسته، نگاه کنند، یک نفرآن سگ را می‌بیند و به‌صورت تهدید و خطر در نظر می‌گیرد و احساس ترس می‌کند. دیگری با دیدن آن سگ دچار حس شفقت و محافظت می‌شود. این شخص به‌جای ترس، عشق احساس می‌کند. سگ همان سگ است؛ ولی با دو تفسیر و واکنش احساسی به‌شدت متفاوت. تمام این احساس‌ها از طرف ذهن به وجود میاید.


چرا این اتفاق می‌افتد؟
تمام ما انسان‌ها با این جمله آشنا هستیم ((تاریخ تکرار مکررات است))، در حقیقت ما تاریخ را برای تخمه شکستن در جهت عیش و نوش‌های فلان پادشاه و یا کشورگشایی‌های بهمان پادشاه نمی‌خوانیم. جمله چالش‌برانگیزی که از حالا می‌خواهیم یک‌جور دیگر به آن نگاه کنیم. تاریخ یا همان چیزی که ما درگذشته به دنبال آن هستیم، کارها و شخصیت‌هایی که قبل از ما کارها و فعالیت‌هایی را انجام داده‌اند و توانستند، جریان دیگری را به‌غیراز آن چیزی که ممکن بود پیش آید رقم بزنند و همیشه ما از گسترش امپراتوری‌های بزرگ نام می‌بریم.

از اختراعات بزرگی که موجب گردید اینکه یا آن چیزی که در حال حاضر ما در درون آن قرار داریم به شکل دیگری درآید و تأثیر این گذشته تا پایان عمر بشر به همراه آن است، به‌طور مثال اگر برادران رایت، تلاش خود را برای پرواز نمی‌کردند یا حکیم ابوریحان بیرونی نبود و یا ما بوعلی سینا را نداشتیم و یا اصلاً ادیسونی به دنیا نمی‌آمد و مادر و پدر او، شخص دیگری را به دنیا می‌آوردند، اگر آدلف هیتلر نبود دنیا چه شکلی می‌شد؟


نکته جالب این است که اگر عمیق‌تر نگاه کنیم ما اسم انسان‌هایی در خاطرمان بیشتر مانده است که علاوه بر دستاورد مهم شان در زندگی امروز ما، می‌دانیم آن‌ها برای رسیدن به این موفقیت، شکست‌های زیادی را نیز متحمل شده‌اند و در آخر نام و برند خود را برای تمامی روزهای عمر بشر حفظ کرده‌اند، به‌راستی انسان، درراه شناسایی افراد و به چالش کشیدن خود بسیار تنبل است، ما با علم به این نکته حتی وقت برای درس گرفتن و الگوبرداری از این افراد را از خودمان، سلب می‌نماییم. تاریخ می‌تواند نوع دیگری باوجود شما رقم بخورد و ما از این نکته غافل هستیم، حتی الگوبرداری از شخصیت‌های نه‌چندان قدیم نیز ما را می‌تواند با دریچه‌های تازه‌ای مواجه سازد، ولیکن این ترس از قدیم با ما بوده است درواقع مغز باستانی ما، همواره وجود داشته است.


چیزی که اسمش را گذاشته‌ایم دوران مدرن به 6 هزار سال اخیر مربوط می‌شود و به شروع تاریخ ثبت‌شده برمی‌گردد. شاید شش هزار سال طولانی به نظر برسد، ولی بشر از زمان‌های خیلی دورتری در این دنیا حضورداشته است.
صدها هزار سال قبل از آن (چیزی که اسمش را گذاشته‌ایم دوران باستان) انسان‌ها وجود داشته‌اند؛ ولی شرایط خیلی فرق داشت.

ترس چیست و فیلم روشهای مقابله با ترسدر آن سال‌ها مغز ما باید برای محافظت جلوی خطرهای جدی همیشگی، حواسش جمع بود؛ خطراتی مثل شیرها و گربه‌های وحشی کمین کرده بین علف‌های هرز، پلنگ‌هایی که بین درخت‌ها پنهان‌شده بودند یا حتی خطراتی از طرف قبایل همسایه. با توجه به خطراتی که در هر گوشه و کنار منتظر نشسته بودند، انسان‌هایی موفق شدند تولیدمثل کنند که به بهترین شکل تهدیدها را کنترل کردند و سریع واکنش نشان دادند. اگر نمی‌توانستید تهدید را زود شناسایی کنید، ناهار یکی دیگر می‌شدید. خطرهای زیادی وجود داشت و ما به خاطر این ضرورت به‌گونه‌ای تبدیل شدیم که در شناسایی تهدیدها و واکنش نشان دادن به آن‌ها مهارت خوبی به دستاوردیم.


آن خطرهای مرگبار و دائم، امروز و در محیط روزمره تهدیدمان نمی‌کنند. ولی بخش زیادی از مغز اولیه‌مان هنوز باقی‌مانده و با حواس‌جمع به کارش ادامه می‌دهد. هنوز دارد کارکردش را دنبال می‌کند و با همان سیستم عصبی مشابه به تهدیدها واکنش نشان می‌دهد. الآن تنها مشکل این است که سیستم عصبی ما به‌جای شیر، گربه وحشی و پلنگ، چیز دیگری را به‌عنوان تهدید در نظر گرفته است.


واکنش ترس و فرار که مغز ما موقع روبه‌رو شدن با شیری غران به اجدادمان می‌داد، همان علتی ست که حالا ما با نگاه کردن به تلفن قبل از تماس با مشتری (کسی که آرزوی با او بودن راداریم) احساس می‌کنیم. واکنش وحشت مغزی که با حملهٔ یک قبیله کوچک جنگجو به خویشاوندان باستانی‌مان به وجود می‌آمد، درست همان واکنش مغزی ست که با ایستادن جلوی گروه کوچکی برای ارائهٔ مطالب حس می‌کنیم. همان نشانه‌های عصبی و هشداردهنده‌ای ست که مغز باستانی ما وقتی اجدادمان به طرز آسیب‌پذیری در یک دشت می‌ایستادند، به وجود می‌آمد. این همان مکانیسمی ست که مسئول احساس ما موقع ایستادن روی سن، جلوی یک گروه بزرگ است.


به همین خاطر است که واکنش‌های ترس نامتناسبی جلوی فعالیت‌های مدرن و بی‌معنا از خودمان بروز می‌دهیم. ما برای گذراندن یک زندگی مدرن از ابزارهای باستانی استفاده می‌کنیم.و این یعنی وقت امروزی کردن مغزهایمان است.

ترس چیست و فیلم روشهای مقابله با ترس

برای ادامه مبارزه 6 فن کلیدی مبارزه با ترس را به شما نشان می‌دهم:

1- واقعی شوید:

یعنی درک درست از آن چیزی که باید انجام دهید داشته باشید، بین واقعیت و خیال تفاوت ایجاد کنید، آنچه بیش از همه ما را می‌ترساند، این است که در هنگام تصمیمی گیری روی یک موضوع، روی یک جنبه آن تمرکز می‌کنیم، مثلاً اگر بدبین باشیم به نقاط منفی آن و یا در حالت خوش‌بینانه به حالت‌های خوب بیشتر توجه می‌کنیم. درحالی‌که در عالم واقعی ایجاد تمرکز بر روی کلیه عوامل باعث ایجاد انگیزه می‌گردد، باید نکات مثبت را دید و امید دستیابی به آن را در ذهن بنشانید ولی حتماً به چالش‌ها و مشکلات مسیر نیز بی اندیشید، زیرا این‌ها عواملی هستند که در اول مسیر برایتان پیش می‌آیند و اگر از قبل راه‌حل‌های حداقلی را برای آن‌ها نداشته باشید ادامه مسیر را مشکل می‌کند. به مغزتان بیاموزید درراهی که شما انتخاب نموده‌اید به‌جای ایستادگی به فکر فرورفته و راه‌حل‌های مناسبی را برای ادامه مسیر به شما بدهد. و بدانید به معنی واقعی مغزتان ایده‌های خودش را دارد.

متأسفانه شما بین یک سری تجهیزات اولیه و تاریخ گذشته گیرکرده‌اید. هرچند نمی‌توانید ذهن باستانی‌تان را عوض کنید، می‌توانید با هک کردنش گرایش هلی اولیه‌اش را بگذارید کنار.

به‌واقع باید به یک چشم‌انداز برسید و سؤال خوبی که می‌توانید قبل از روبه‌رو شدن با چیزی که از آن می‌ترسید از خودتان بپرسید این است که ((اگر این کار را بکنم می‌میرم؟)) اگر جوابتان منفی بود، بنابراین ترستان بی‌دلیل است و نمایشی و نباید روی‌تان تسلط پیدا کند.

زیباترین جمله‌های که از این واقعیت می‌توانم بیان کنم مربوط می شود به فیلم گرگ‌های وال‌استریت، آنجا که دی کاپیرو تلفن روی میز کارکنانش را به آن‌ها نشان داد و از آن‌ها پرسید این چیست؟ همه گفتن یک تلفن و او با فریاد مجدداً سؤالش را تکرار کرد، همه این بار سکوت کردند و او گفت اگر این‌یک تلفن است پس چرا می‌ترسید که آن را بردارید و با مشتریانتان تماس بگیرید، نه این‌یک تلفن نیست این‌یک وینچستر است که باید اهداف و مزیت‌هایتان را به‌مانند گلوله به سمت مشتریانتان شلیک کنید و آن‌ها را مجذوب کنید یا از شما می‌خرند و یا با این گلوله‌ها می‌میرند.

واقعیت این است دیگر شیری وجود ندارد این‌یک تلفن است. اگر شماره‌ای بگیرید و شخصی جواب دهد، نمی‌تواند بخوردتان. اگر تنها روی صحنه بایستید تا موضوعی را ارائه کنید، مخاطبان نمی‌خواهند به شما حمله کنند. هیچ خطر کشنده‌ای وجود ندارد.

2- ترس از ترس است که می‌ترساندتان:

این مسئله را همه ما در زندگی‌مان تجربه کرده‌ایم، قبل از اینکه کاری را شروع کنیم، از ترس جواب رد شنیدن، نتوانستن انجام دادن آن، یا خندیدن دیگران به خودمان، آن کار را انجام نداده‌ایم.

موردی که بسیاری از مشتریان من این مشکل را با من مطرح می‌کنند، یک روز با یکی از مدیریت‌های عامل موفق درزمینهٔ تجارت الکترونیک جلسه‌ای داشتم، در آن تاریخ آن‌ها در حال تولید محصول جدیدی بودند که متأسفانه برنامه تولید نهایی محصول تا نمایشگاهی که می‌توانستند آن محصول را در آنجا معرفی بکنند به مشکل خورده بود و از اینکه در آنجا نتواند به‌خوبی از این فرصت استفاده کنند و فرصتشان در حال تبدیل به یک تهدید جدید می‌شد و او از من برای اینکه چه‌کار بکنند درخواست کمک کرد، در طول این جلسه او دائماً استرس داشت و بااینکه مدیر بسیار توانمندی است ولی به خاطر صرف هزینه‌های زیاد برای تولید این محصول و عدم دسترسی به نتیجه نهایی دچار مشکل تصمیم‌گیری شده بود، اشتباهی که بسیاری از ما در طول زندگی‌مان انجام می‌دهیم و به علت درگیر شدن به مسائل روزمره از نگاه به راه‌حل‌های ساده دیگر چشم‌پوشی می‌کنیم.


ترس از اینکه محصول حتی اگر در شرایط خوبی هم نمایش و شو می‌شد شاید با اقبال خوبی جهت فروش مواجه نمی‌شد چه برسد به الآن، اشتباه دیگری که بسیاری از ما در زمان شروع کارمان انجام می‌دهیم و فکر می‌کنیم تا زمانی که محصولمان ازنظر ما خوب نباشد، نباید روش‌های فروش را آغاز کرد.

درصورتی‌که باید در جهت ایجاد روش‌های فروش و پر زنت کردن کالا همزمان با تولید محصول اقدام نمود و من به این دوست عزیز پیشنهاد دادم که پلت فرمی از محصول خود ولی بسیار باکیفیت برای محصول تا زمان باقی‌مانده به نمایشگاه ایجاد نماید و فیلم تبلیغاتی از عملکرد محصول، نقاط قوت آن و تفاوت با سایر محصول‌های مشابه تولید و از نمایش خود محصول در نمایشگاه خودداری نماید؛ و با این کار رغبت حاضرین را امتحان نماید و این کار باعث گردید که نه‌تنها آن‌ها بتوانند در نمایشگاهی که به‌صورت یک تهدید درآمده بود حضور یابند بلکه سفارش‌های بسیار خوبی نیز برای تولید محصول از شرکت‌های دیگر دریافت نمایند.

و بسیاری از فروشندگان دنیا و به‌خصوص بازاریابان بااینکه می‌دانند حضور در فروشگاه X می‌تواند برایشان کسب درآمد کند ولیکن به علت ترس از جواب رد شنیدن حاضر نیستند به آن فروشگاه بروند؛ و برای بسیاری از ما پیش‌آمده است که از یک شخص خاص برای برقراری ارتباط خوشمان آمده است اما ترس از جواب رد شنیدن و مسخره شدن توسط سایر دوستان این کار را نکرده‌ایم؛ و یا به علت ترس از اینکه ممکن است یک مهمان ویژه در مهمانی وقت به ما ندهد و با علم به اینکه او همان کسی است که می‌تواند زندگی کاری و شغلی‌مان را عوض بکند، با او وارد صحبت نشده‌ایم. در این مورد اصلی وجود دارد به نام اصل علت و معلول، این اصل توضیح می‌دهد که چگونه افراد در طول تاریخ در عرصه‌های سعی و کوشش، از شکست به پیروزی رسیده‌اند.

مهم‌ترین کاربرد قانون علت و معلول این است: افکار، همان علت‌ها و شرایط همان معلول‌ها هستند. دنیای بیرون شما بازتابی از دنیای درونتان است. شما پیوسته افراد، موقعیت‌ها، فرصت‌هایی را به سمت خود جذب می‌کنید که با افکار غالبتان هماهنگ‌اند. همچنان که طرز فکرتان را درباره خود و امکانات خود تغییر می‌دهید، زندگی خود را نیز تغییر می‌دهید. راه دیگری وجود ندارد.

در سال 1960 پژوهشگری به اسم سیمور اپشتاین در مورد چتربازها تحقیق کرد. به چتربازهای بی‌تجربه دستگاه کنترل ضربان قلبی وصل کرد که نبضشان را با اوج گرفتن هواپیما و نزدیک شدن به نقطه‌ی پرش اندازه می‌گرفت. همان‌طور که انتظار دارید، متوجه شد ضربان قلب چترباز باوجود امنیت داخل هواپیما، با اوج گرفتن، بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. هرچه هواپیما بالاتر می‌رفت، اضطراب بیش‌تری به وجود می‌آمد.

بااین‌حال چیزی که انتظار نداشت کشفش کند این بود که موقع پریدن از هواپیما و پایین آمدن سمت زمین و تکیه کردن به چند طناب نازک و ملحفه برای جلوگیری از خطر مرگ، ضربان قلبشان به مقدار زیادی کم شده و اعتراف کرده‌اند نسبتاً از آن لحظات لذت برده‌اند.

این ترس اولیه چیزی ست که قبل از برداشتن گوشی تلفن، قبل از رفتن روی صحنه، به شما دست می‌دهد. این همان انتظار ترس یا توهم ذهن باستانی شماست که به وجود می‌آید. وقتی آن فعالیت را انجام دهید، مغزتان می‌فهمد قرار نیست با یک شکارچی روبه‌رو شوید، تهدیدی کشنده و باستانی نیست که بخواهید بترسید و آن‌وقت است که واکنش ترس از بین می‌رود.

فقط یادتان باشد خود ترس بیش‌تر از چیزهایی که از آن می‌ترسید، آزارتان می‌دهد.

Red Hand Drawn Arrows Up

3- 20 ثانیه شجاعت:

انگلیسی‌ها ضرب‌المثلی دارند که شانس یک‌بار در خانه آدم را میزند اگر گرفتی که می‌گیری وگرنه او مجبوره، کار شو ادامه بده و خودش را به دست کسی که خواهانش هستند برساند. واقعیتش هم همین است، همه ما چه کسایی که به موفقیت‌های بزرگ رسیدیم و چه کسایی که در حال کن کاش برای این کار هستیم، همیشه با شک و تردید، ترس، ندیدن فرصت‌ها، به علت درگیر بودن به مسائل روزمره زندگی، کاسه چه کنم؟ چه کنمی که همه ما با آن درگیر هستیم مواجه هستیم. ولی این را خوب می‌دانیم که برای انجام وبه سرانجام رساندن کار فقط آرزو داشتن آن مهم نیست و این‌که بخواهیم اشتباه نکنیم یعنی اینکه کاری را انجام ندهیم.

نورمن وینست پیل این‌گونه می‌گوید مهم‌ترین خطر در زندگی خطر نکردن است.فردی که خطر نکند، چیزی انجام نمی‌دهد، چیزی ندارد، چیزی نیست و چیزی نمی‌شود...

درواقع باید اول پرسپکتیو زندگی‌مان را درست کنیم، کاری که برای بعضی‌ها بسیار ناخوشایند است ولی من عاشق آن هستم بااینکه اصلاً در درس‌های مربوط به نقشه‌کشی مهارت ندارم ولی برای رسم پرسپکتیو زندگی‌ام هرروز کار می‌کنم برای رسم این شکل قانون‌هایی وجود دارد که حالت شکل را عوض می‌کند، این نقشه فقط یک بار باید کشیده بشود و خیلی هم سادست و باید قوانینش را به‌خوبی بدانیم که از حالت اصلی‌اش خارج نشود و اگر شد چه‌کار باید بکنیم که برگردد به حالت اصلی‌اش.


شکل زیر را نگاه کنید چند خط ساده است که فقط باید خودتان، آرزوهای تان را درونش قرار بدهید و به آن‌ها معنای واقعی ببخشید، واقعاً تو هر مرحله از زندگی‌تان که هستید به آن نقطه شکل واقعی بدهید و می‌بینید که وضعیت زندگی‌تان و مسائله‌ای که در آن موقع تمام زندگی شما در برگرفته و اجازه حرکت به شمارا نمی‌دهد، فقط یک نقطه از کل پرسپکتیو زندگی شماست و ما باید اجازه ندهیم مسائل پیش‌آمده در زندگی ما کل زندگی ما را خراب بکند.

ترس چیست و فیلم روشهای مقابله با ترس

چون در آن موقع دیگر زندگی ارزش واقعی شان  را از دست می‌دهد،  به راستی قانون 20 ثانیه یکی از قوانین جذاب موفقیت و دست‌یابی به ایدئال‌های زندگی ماست، همان چیزی که ما واقعاً برای دست‌یابی به آن خودمان را درگیر چرخه حیات می‌کنیم. دقت کردید یکی تمام آرزو‌یش کسب درآمد بیشتر و صاحب فرزند شدن جز ایدئال‌های آن نیست درصورتی‌که یکی دیگر تمام هستی زندگی‌اش را می‌فروشد که بتواند فرزندش را در آغوش به گیرد، ما قرار نیست تمام ساعت‌های زندگی‌مان شجاع باشیم یعنی 99/9999 درصد ترسو باشیم و فقط سهم کوچکی از زندگی‌مان احساس شجاعت کنیم، ما می تونیم یک ترسوی پولدار و کسی باشیم که به باوجود ترسو بودن تو زندگی‌مان، آرمان‌های زندگی رو لمس کنیم.

حال چرا 20 ثانیه؟ چون در بیست ثانیه شما می‌توانید...

.... گوشی تلفن را بردارید و با مشتری بزرگ و بالقوه حرف بزنید
... تصمیم بگیرید فرزندتان را در آغوش بگیرید
... به کسی که دوستش دارید بگویید که او را دوست دارید
... از طرف بخواهید با او قرار ملاقات بگذارید
... ارائه مطالب خود را شروع کنید
... بین غریبه‌ها بروید و به آن‌ها سلام کنید
... جواب منفی بدهید حتی اگر باعث شود نامحبوب شوید.
.... به درون آب سرد شیرجه برنید و یا حتی از هواپیما بپرید بیرون!

خوب دو فن پرسپکتیو و 20 ثانیه را به شما گفتم حال فقط برای انجام صحیح قانون 20 ثانیه، یک قانون دیگر هم باید یاد بگیرید و آن این است هنگامی‌که با دیوار غیرقابل‌کنترل ترس روبه‌رو شدیم باید چه‌کار کنیم؟

این کار را بکنید: یک‌بار دیگر به جنگ بامغز خود بروید، میدانید مغز هر انسان ‌یک دکمه پاور دارد که به علت اینکه او از ما قوی‌تر بوده تابه‌حال آن را به ما نشان نداده است و درواقع اگر هم می‌دانستیم، جرئت دست زدن به آن را نداشته‌ایم احساس می‌کردیم هنگامی‌که آن را خاموش‌کنیم، باعث مرگمان می‌شود، ولی این‌طور نیست مغزتان را خاموش‌کنید. چشمتان را ببندید، نفستان را حبس کنید (در صورت لزوم) و هر کاری را که سیگنال‌های مغزی‌تان فرمان انجام ندادنش را می‌دهند، انجام دهید. صاف بزنید به دل آن کار!


در مورد این موضوع فکر کنید. برای آنکه بتوانید از هواپیما بپرید بیرون و هزاران پا در آسمان پرواز کنید تا به زمین برسید، باید مغزتان را خاموش‌کنید. تنها کار مغز، ادامه حیات است. هیچ راهی ندارید که به شکل معقولی مغزتان را متقاعد کنید که پریدن از هواپیما ایده‌ی خوبی ست. مغز هیچ‌وقت اجازه‌ی این کار را به شما نمی‌دهد. هیچ‌وقت.

باید برای چند ثانیه خاموشش کنید تا بتوانید خودتان را از در هواپیما پرت کنید بیرون.
آن 20 ثانیه کافی ست تا خودتان را درگیر آن فعالیت کنید و به مغز بفهمانید قرار نیست کسی بخوردتان. از آن لحظه به بعد دیگر اوضاع آسان می‌شود.و این را خوب بدانید که کل روزتان قرار است ترسو باشید و فقط با تمرین روزی سه بار شجاعت 20 ثانیه‌ای و غلبه بر مغز باستانی‌تان،به موفقیت دست یابید.

فعالیت‌هایی که از انجام دادن آن‌ها می‌ترسید، دقیقاً فعالیت‌هایی هستند که می‌توانند تغییر بزرگی در موفقیتتان به وجود آورند، باور کنید و انجامشان دهید. تصور کنید چه طور باید انجامشان دهید و با انجام دادن آن‌ها موفقیتتان را چند برابر کنید. به موفقیت‌های بزرگی فکر کنید که می‌توانید به وجود آورید.

سخت است ولی بیش‌ازاندازه امکان‌پذیر، حیرت خواهید کرد وقتی تمرین کنید و نتیجه آن را ببینید که زندگی در رؤیاهایتان هم‌اینک نزد شماست. فقط و فقط تمرین، اگر کسی را دیدید که قشنگ پیانو میزند و شمارا مجبور می‌کند که به کنسرت او رفته و از نواختن پیانو او لذت ببرید، یا تنیسوری که شمارا مجبور می‌کند به ورزشگاه بروید و یا جلوی تلویزیون میخکوبتان می‌کند برای تماشای بازی او وقت بگذارید، یا کارفرمایی که در حال حاضر برای خیلی از انسان‌ها در شرکت او کار کردن آرزو شده است، این‌ها مثال‌هایی از اشخاصی است که روزگاری که ما در پی زندگی روزمره می‌دویدیم آن‌ها با شرایط جنگ، شکست، تردید، یاس، آرزو، بی‌پولی، ترد شدن، دست‌وپنجه نرم می‌کردند و توانستند که دنیا را با خودشان همسو کنند.

این جمله موردعلاقه من است، من چیزی برای از دست دادن ندارم و کلاً چیزی ندارم، یا آن چیز خریدنی است که من می‌جنگم که بخرم یا آن را می‌سازم.

تمرین و تمرین و تمرین مگر نه اگر برای چیزی که دیگران دوست دارند شما کاری را انجام نمایید مطمئناً آن کار را رها خواهید کرد، راهی را انتخاب کنید که به‌واقع شما دوست دارید در آن شما آغازگر زندگی‌تان شوید و همه دوست داشته باشند جز نفراتی باشند که در واگن‌های زندگی‌تان سوار شوند، کاری را که واقعاً به آن علاقه دارید نه بهتر است به شما بگویم شما نسبت به آن وسواس دارید که کارتان را به نحو احسنت انجام دهید. بارها از کسانی که این موفقیت را به دست آورده‌اند پرسیده‌ام که چطور به این واقعیت دست‌یافته‌اند.

سؤالی که از پل استر نویسنده کتاب‌های پست‌مدرن و یکی از موفق‌ترین نویسنده‌های حال حاضر از دیدگاه من پرسیدم،. با جوابی اعجاب‌برانگیز مواجه شدم، او گفت هر شب که در حال نوشتن هستم، احساس می‌کنم دوست ندارم جای دیگر باشم و هر بار که کتاب جدیدی را آغاز می‌کنم، به‌صورت وسواسی با تمام شخصیت‌های داستانم ارتباط برقرار می‌کنم که او را درست ساخته باشم و توانسته باشم طوری به او نقش بدهم که بتواند در تمام این مدت نقشش را به‌خوبی بازی کند، حتی روز تعطیل نیز مشغول همین کار هستم، بهترین جایگاه تفریح من پشت آن میز است، دوست دارم اثری خلق کنم که تمام وجودم را به لرزه درآورد. و به اینکه این کار برای من بهره مالی دارد یا نه فکر نمی‌کنم، همه به من می‌گویند که نویسندگی شغل پر درآمدی نیست ولی وقتی با وسواس به کارت ادامه دهید دیگران یا تو را باور می‌کنند یا خفه می‌شوند!
این واقعیت است که ما یک‌بار به دنیا می‌آییم و حداقل باید به‌اندازه یک‌بار جرات تغییر و پیدا کردن مسیر زندگی‌مان را پیدا کنیم این حق ماست و یا سهممان را به دست می‌آوریم و یا سهممان را به‌رایگان می‌فروشیم.

این فیلم زیبا را در مورد ترس ببینید و بعد به قدم بعدی بروید

4- روی کارتان تمرکز کنید نه نتایج:

مغزتان ملکه خیال‌بافی ست. از کاه کوه می‌سازد، این تأثیر پیچیدگی ذهنی شماست که باعث می‌شود به همه‌چیز به‌جز آن چیزی که باید به آن فکر کنید، فکر می‌کنید، نشان دادن قدرت مغز به شما که در عین واحد می‌تواند به تجزیه‌وتحلیل چند مورد عمل کند و شمارا کوچک‌تر از آن نشان دهد که بتوانید با او مقابله کنید.


من اسم این قانون را گذاشتم، تخیل منفی، این دست شما نیست و این اتفاق همیشه می‌افتد... برای بهترین آدم‌ها نیز می‌افتد، راه‌حل این نیست که همه‌چیز را نادیده بگیریم این است که روی موضوع تمرکز کنیم و بزرگ‌نمایی نکنیم،  اصولاً ما بعضی وقت‌ها یادمان می‌رود که از مغزمان استفاده کنیم و با این جمله مواجه می‌شویم که مگر عقل نداری!

بله درواقع ما دچار اشتباهی شدیم که یک‌بار دیگر مغز بر ما حکومت کرد و درصورتی‌که این کار از خود او سرزده است ولی خودش را پشت ما قائم می‌کنم! این است که به‌جای اینکه در امور حیاتی ما تصمیم بگیرد، خود را مشغول بازی قدرت می‌بیند. ولی ما بازهم با فن‌هایی که یاد می‌گیریم می‌توانیم حوزه قدرت‌یابی او را کمتر کنیم و نه‌تنها این‌طوری زندگی خوبی را تجربه کنیم، بلکه راز بهترین بازیکنان تحت‌فشار را هم می‌فهمیم.


هنگامی‌که یک کشتی‌گیر در مسابقات جهانی و در فینال حریف خود را به پل می‌برد و او را ضربه‌فنی می‌کند، به این فکر نمی‌کند که با این برد، رتبه تیم او بهتر می‌شود و یا با این کار او به تغییر جایگاه زندگی خود فکر نمی‌کند، فقط به فن و فنونی که هنر اوست و یک‌میلیون بار انجام داده است فکر می‌کند. یا راجر فدرل، هنگامی‌که می‌داند قهرمانی در هر تورنمنت برای او چه امتیازات و چه قراردادهای تبلیغاتی به همراه دارد و می‌تواند وضعیت زندگی او را بهتر از همین نیز بکند به این‌ها فکر نمی‌کند به راکت و توپ فکر می‌کند و ضربات خود را به‌گونه‌ای میزند که رقیب را شکست دهد، یعنی خودکار و نه نتایج آن، باید در کاری که بلد هستیم بهترین باشیم.

چیزی که ما همیشه یادمان می‌رود این است که الآن این قهرمانان را می‌بینیم و یادمان می‌رود آن‌ها نیز بارها شکست‌خورده‌اند و یاد گرفته‌اند چگونه بر تصمیم خود مصمم باشند. همین قوانین برای شما هم در لحظه‌هایی که اضطراب می‌آید سراغتان، جواب می‌دهد. شما هم می‌توانید به بازیکن ماهری تبدیل شوید. فقط روی کارتان تمرکز کنید، نگذارید ذهنتان به همهمه‌ی دیوانه کننده‌ای از مسائل اغراق‌شده تبدیل شود که معمولاً اشتباه و منفی هستند.

ترس چیست و فیلم روشهای مقابله با ترس

5- خودتان را به ترس عادت دهید:

یک سازمان که از هر سازمان دیگری بهتر توانسته با واکنش درونی ترس در ما مبارزه کند، ارتش است. تصور کنید یک نوجوان نامنظم و شلخته چه واکنشی به تیراندازی و حمله از طرف شورشی‌ها نشان می‌دهد؟ ارتش، این نوجوانانی را که هیچ‌وقت از آغوش مادرشان دور نشده‌اند، را تحویل می‌گیرد و از طریق آموزش نظامی تبدیلشان می‌کنم به جنگجویانی بی‌باک.


به‌عنوان بخشی از این تحولات، تازه‌کارها را در معرض ترس، فشار، و استرس تمام‌نشدنی و دائم قرار می‌دهند. نتیجه چیست؟ سربازان آینده به ترس عادت می‌کنند. حالا وقتی هزاران کیلومتر از خانه دور هستند، در زمان آتش‌بار گلوله‌ها دنبال جایی برای فرار نمی‌گردند.
برای اینکه با آتش دشمن روبه‌رو شوید و بازهم به سویش بدوید، نیازی به مغزی کاملاً هک شده دارید. ولی اگر بتوانید مغزتان را تمرین دهید تا سمت گلوله‌ها و بمب‌ها بدود، تصور کنید تربیت آن برای دویدن سمت صحنه، تماس با مشتریان، کسی که دوستش دارید یا تعدادی غریبه چه قدر راحت خواهد بود.

یک فن کلیدی برای مبارزه بامغز ناخودآگاه شما فن کش است. این فن درواقع همان فنی است که باید شما از سیستم پاداش و تنبیه استفاده کنید، مثلاً وقتی یکی از چیزهایی که دوست داشتید به آن برسید و یا آن را برای خود فراهم کنید، جایزه‌ای به‌غیراز دستاورد آن برای خود تهیه بکنید و اگر یک کار که حتی ازنظر خودتان مناسب نیست را انجام دادید، خودتان را تنبیه بکنید. این فن برای مبارزه بامغز ناخودآگاه ما، بسیار مناسب است زیرا ما شرطی شده‌ایم، مثلاً کلمه لواشک و یا به لواشک فکر کنید قبل از خوردن آن آب دهان راه می‌افتد، ذهن، بدن ما را آماده می‌کنم که احتمالاً قرار است یک‌چیز ترش بخوریم و این همان کاری است که در بسیاری از اوقات ما بدون آنکه خود متوجه شویم کارهایی را انجام می‌نماییم که از نتیجه آن به‌خوبی آگاه هستیم و باز این جمله را تکرار می‌کنم، ازآنجاکه شما قرار است بدون اعلان‌جنگ به مبارزه بامغز خود بروید، درزمانی که متوجه لشکرکشی شما بشود با نقاط قوت شما کاری ندارد و فقط تمرکز خود را روی نقاط ضعف شما قرار داده است.

پس با توجه به فن پنجم نقاط ضعف خود را به نقاط قوت خود بدل نمایید، برای توضیح بیشتر نظریه شرطی‌سازی پاولف را برایتان تعریف می‌کنم، پاولف دانشمندی است که روی دستگاه گوارش کار می‌کند، او این آزمایش را به‌گونه‌ای انجام داد که نور و غذا را باهم در هنگامی‌که می‌خواستند به سگ‌ها غذا دهند، پخش می‌کردند. به‌گونه‌ای که چند ثانیه قبل از اینکه غذا را در ظرف سگ‌ها بریزند نوری پخش می‌شد و مشاهده کردند که سگ‌ها در هنگام ریختن غذا بزاقشان ترشح می‌شد؛ و بعدها وقتی غذا را حذف کردند و فقط نور را تابیدند بازهم همان اتفاق می‌افتاد.

درواقع برای شرطی‌سازی مغز ناخودآگاه باید از روش تشویق و تنبیه استفاده کرد ولی در اینجا فقط از تنبیه، استفاده می‌کنیم یک کش را در دست خود قرار می‌دهیم و زمان‌هایی که به‌طور مثال، در حال برنامه‌ریزی در مورد کاری هستیم و به‌یک‌باره حواسمان پرت می‌شود کش را می‌کشیم، دردکش درد خاصی ست، برای چند لحظه درد دارد و بعد از بین می‌رود با این کار مغز ناخودآگاه خود را تنبیه کرده‌ایم و او را شرطی کرده‌ایم که دیگر مانند قبل به‌تنهایی نمی‌تواند تصمیم بگیرد و حضور شما از قبل قدرتمندانه‌تر شده است. مطمئن باشید با تمرین زیاد شما می‌توانید، نقاط ضعفتان را بیش‌ازپیش تقویت نمایید، فقط تمرین راه دیگری ندارد، مگر می‌توانید بدون اینکه شنا بلد باشید در دریا شنا کنید و حتی بخواهید کس دیگری را نیز نجات دهید.

بزرگ‌ترین نقاط ضعفتان را به بزرگ‌ترین نقاط قوتان تبدیل بکنید با عادت دادن خودتان به آن‌ها، مثلاً اگر از تنهای و حضور در مکان‌های تاریک می‌ترسید، از فن 20 ثانیه و فن خودتان را به ترس عادت دهید استفاده کنید و به یک اتاق تاریک بروید، چند لحظه‌ای در آنجا صبر کنید دیگر چیزی برای ترس وجود ندارد.

ترس چیست و فیلم روشهای مقابله با ترس

6- ترس و شکست را تبدیل کنید به یک موضوع تفریحی:

زیباترین قانون موفقیت و اختراع‌شده از ذهن بشر در جهت موفقیت قانون آونگ است، واقعاً با درک این قانون در زندگی می‌توان به موفقیت‌های چشمگیری دست‌یافت و قطار زندگی را از لحظه سوارشدن تا پیاده شدن به‌خوبی درروی ریل‌های آن حرکت داد و به تمام سرنشینانش علامت پیروزی را نشان داد.

به‌طورکلی زندگی انسان شامل دو ظرف است که درون یکی از آن‌ها خوشی، پیروزی، ثروت، سرمایه، روابط خوب و در ظرف دیگر بدبختی، تنفر، بی‌پولی، درماندگی، شکست وجود دارد، آونگ زندگی مابین این دو ظرف در حال نوسان است، درست است وقتی شکست‌های کمتری را تحمل‌کنیم، مانند یک زندگی روتین و بی مخاطره، یک آب‌باریکه در زندگی کارمندی، ولی پیروزی‌های بزرگ و موفقیت‌های بزرگی نیز نمی‌بینیم، هر چه قدر آونگ زندگی‌مان را بیشتر نوسان دهیم، شکست‌های بزرگ‌تر خواهیم دید ولی پیروزی‌های بزرگ‌تری نیز در زندگی به دست خواهیم آورد. هر چه قدر از عوامل ترس زا زندگی‌مان فرار کنیم و برای  روبه‌رو شدن با آن‌ها کمتر تقلا کنیم، طعم خوش زندگی را تجربه نخواهیم کرد.

کسانی که زندگی خود را روی ریل از قبل تعیین‌شده می‌دانند و خود را به دست تقدیر می‌سپارند و احساس می‌کنند زندگی چیزی است که آن‌ها چه بخواهند و چه نخواهند، همان اتفاقی می‌افتد که برایشان مقدر شده است محکوم‌به زنده‌بودن هستند، نه زندگی کردن، دقیقاً شانس و تقدیر چیزی است برای فریب خودمان و برای سرپوش گذاشتن تنبلی و کاهلی خودمان، راهی ساده برای فرار از واقعیت و عقب‌افتادگی، راهی برای فرار از اینکه نشان دهیم ما شایسته بهترین‌ها هستیم و به خداوند نشان دهیم، حس واقعی او را در هنگام خلقت خود درک کرده‌ایم و برای زیباتر کردن زندگی خود و دیگران در تلاش هستیم. هرگاه به این نوشته فکر می‌کنم در کتابی خواندم قدم‌هایم استوارتر می‌گردد و آن این است اگر ما فقیر به دنیا آمده‌ایم مقصر ما نیستیم ولی اگر فقیر از دنیا برویم دقیقاً تقصیر ماست. قانون آونگ واقعیت وجودی ماست برای درک بهتر زندگی و به‌اندازه‌ای که اعتقادم به قانون جاذبه است به همان نسبت نیز به قانون آونگ اعتقاددارم.

برای کسب اطلاع و نحوه استفاده از دوره های آموزشی و خدمات مشاوره من می توانید ازطریق  شماره تماس 88608518-021 و 44381637-021 تماس حاصل نمایید.