خداوند در کجا زندگی می کند

1 1 1 1 1

خداوند از روح خودش در ما دمید

خیلی از شما ممکن است داستان قدیمی در کتاب بودا را شنیده باشید، داستانی که در آن؛می‌گویند که در روزگاران دور، آدمیان‌همه خلق‌وخو و سرشتی خدای گونه داشتند، ولی از امکانات و توانایی‌های خود خوب استفاده نکردند و کار به‌جایی رسید که برهما، خدای خدایان، تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان بازگیرد و آن را درجایی پنهان کند که دست آن‌ها از آن کوتاه باشد. بدین منظور، او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاهی مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد.

خداوند عاشق موفقیت ماست

زمانی که برهما با دیگر خدایان در این مورد مشورت نمود، آن‌ها چنین پیشنهاد کردند:

بهتر است قدرت بیکران انسان‌ها را در اعماق خاک پنهان کنیم. برهما گفت: آنجا جای مناسبی نیست زیرا که آن‌ها ژرفای خاک را خواهند کاویدو دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد. سپس خدایان گفتند: بهتر است نیروی یزدانی آدمیان را به اعماق اقیانوس‌ها منتقل کنیم تا از دسترس آن‌ها دور باشد. این بار برهما گفت:

آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسان به عمق دریا و اقیانوس‌ها رخنه خواهد کرد و گمشده خود را خواهد یافت و آن را به روی آب خواهد آورد.

آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند:

ما نمی‌دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم، به نظر می‌رسد در آب‌وخاک جایی پیدا نمی‌شود که آدمی نتواند به آن دست یابد!

در این هنگام برهما گفت:

کاری که با نیروی یزدانی آدمی‌می کنیم این است: ما آن را در اعماق وجود خود او پنهان می‌کنیم! آنجا بهترین محل برای پیدا کردن این گنج گران‌بهاست و یگانه جایی ست که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن بر نخواهد آمد!

در ادامه افسانه هندی چنین آمده است از آن به بعد، آدمی سراسر جهان را پیموده است، همه‌چیز را جستجو کرده است، بلندی‌ها را درنوردیده است، به اعماق دریاها فرورفته است تا دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است تا چیزی به دست آوردکه در ژرفای وجود خود او پنهان است.

به قول شاعر بزرگ سرزمین پارس حافظ شیراز:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد                                     آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد.

می توانیم بگوییم که همه ما انسانها دارای یک قانون داخلی می باشیم که این قانون و قوانین آن از ابتدای خلقت ما در درون ما نهفته است و در مدت زندگی خودمان به قوانین آن اضافه می نماییم، ولی بنیه و ریشه آن از ابتدای خلقتمان وجود دارد و به هیچ مذهب و یا نگرش خاصی وابسته نیست، مانند اینکه از همان روزهایی که هر انسان خودش را می شناسد،دوست ندارد توسط دیگران مسخره شود، یا کسی را مسخره کند، یا بازیچه دیگران قرار گیرد ویا این کار رابا دیگران بکند، حتی قبل از آنکه این مسائل توسط افراد دیگر به او آموزش داده شود. می دانید چرا؟ جوابش را من به شما می دهم.

دلیلش همان جمله نوستالژیک می باشد که همه ما آن را شنیده ایم،یعنی هنگامی که خداوند ما را آفرید از روح خودش درون ما دمید، هنگامی که کسی از روح خودش درون ما دمیده است، یعنی یک جا در درون ما زندگی می کند، بله درست متوجه شده اید، خداوند یک جایی در درون ما زندگی می کند، و نورون ها جایگاه ویژه خداوندهستند.

محل زندگی خداوند در درون نورون های ما می باشد، و وجود این قوانین زیبا آن است که خداوند به خاطر حضورش و زیبایی وجودش ، ذات ما انسان ها را پاک آفریده است ولی متاسفانه ما در گذر زمان از جود او غافل می شویم و او را در جایی دیگر به جز خودمان جستجو می کنیم.در ادامه قسمت هایی از تحقیقات خودم را در مورد نورون ها به صورت علمی بیان کرده ام و در جاهایی ممکن است بحث بسیار علمی شود ولیکن به علت اینکه خواستم مطلب را به صورت خالص به شما بیان نمایم، ویرایشی را انجام ندادم. چیزی که اگر ما انسان ها از ذات پاک خداوند و نعمت بزرگی که در وجودمان است آگاه باشیم هیچ نیرویی توان مقابله با ما را ندارد ، چون در درون همه ما قوی ترین ذات وجودی یعنی خداوند وجود دارد.

خداوند در کجا زندگی می کند

مغز انسان شبکه ای است که بصورت تقریبی از 100 هزار میلیون نورون تشکیل شده است. تجربیات جدید باعث ایجاد ارتباطهای مختلفی در  نورون ها که حاوی تفاوت رفتاری و احساسی متفاوت هستند می شود و این وابسته به این است که کدام نورون روابط اساسی را برای قوی تر شدن و موثرتر واقع شدن تحریک و تهیج میکند و باعث می شوند که مابقی ضعیف تر شوند. این چیزی است که به آن انعطاف پذیری رشته های عصبی می گویند.

کسی که در حال یادگیری موسیقی برای تبدیل شدن به یک موسیقی دان است ، برای اینکه بتواند یک موسیقی را خلق کند ، ارتباط های قوی تری از نورونها به گونه ای که دو نیمکره مغز را به هم متصل کند می سازند.

رودریگر کم ، دانش آموزی که حتی در حل مسائل اولیه ریاضی هم بسیار ضعیف بود و مظهر یک دانش آموز نومید بود با تمرین و آموزش توانایی های خودش ، به کسی که در هر لحظه توانست چندین معادله پیچیده ریاضی را حل کند و در واقع به  مشهورترین ماشین حساب انسانی تبدیل شد.

عقلانیت و ارتعاشات هیجانی دو عاملی است که در یک جهت کار می کنند و موجب ایجاد ارتباطات محکم نورونها می شوند . هرچه قدر شما عقلانی تررفتار کنید، به صورت فیزیکی مغزتان بهتر عمل می کند.برای غنی کردن کامل تجربیات زندگی مان باید این مکانیزم اساسی و بنیادی مغز را فعال تر کنیم.

 

بخش 1- علوم اجتماعی نورون ها


هنگامی که ما احساس می کنیم افکارمان نسبت به جریانهای افکاری دیگران باید مورد حمایت قرار بگیرد، نورونها و حاملهای نورونهای خاصی مانند نوروآدرنالین ، یک حالت دفاعی را ایجاد میکنند.

 

در این حالت تدافعی ، مغزاز طریق تفکر منطقی و سیستم لیمبیک می تواند بخش بیشتر حافظه کاری ما را از کار بیاندازد و به لحاظ جسمی باعث کوته فکری می شود.ما چنین موضوعی را در پوکر بازها یا به طور ساده تر هنگاهی که فردی در یک بحث لجاجت به خرج میدهد شاهد هستیم ، مهم نیست که چقدر یک ایده ارزشمند است ، هنگامی که مغز در چنین شرایطی قرار میگیرد ، پردازش برایش دشوار می شود ودر حالت عصبی به گونه ای عمل میکند که گویی در موقعیت تهدید آمیز قرار گرفته است.

اما هنگامی که ما خود و عقاید خود را به گونه ای بیان می کنیم که قابل درک است ، فعالیت های شیمیایی دفاعی و فعالیت های انتقال های عصبی دوپامین در مغز افزایش میابد و باعث ایجاد احساس قدرت و همچنین افزایش عزت نفس ما می گردد

اعتقادات ما تاثیرات عمیقی بر فرایند شیمیایی بدن ما میگذارد.این دلیلی است که داروهای شیمیایی می توانند بسیار اثربخش باشند.

 

عزت نفس یا خودباوری به شدت با سروتئین انتقال دهنده ی عصبی در ارتباط است و هنگامی که کمبود یا فقدان آن به مدت زیاد طول می کشد ، اغلب منجر به افسردگی ، خود آزاری و یا حتی خودکشی می شود. اعتبار و تائید اجتماعی میزان دوپامین و سروتونین را در مغز افزایش می دهد و به ما اجازه می دهد از تعلقات عاطفی رهایی پیدا کنیم و خیلی راحت تر به خودآگاهی برسیم.

بخش 2- نورونهای بازتاب دهنده و هوشیاری

خداوند عاشق موفقیت ماست


روانشناسی اجتماعی ، اغلب به نیاز اساسی بشر توجه میکند و آن را هنجار اجتماعی می نامد. جهت گیری اخلاقی ما و سیرت ما و رفتارهایی که ما انجام میدهیم ، نتیجه اعتبار و میزان تاییدی است که از جامعه دریافت میکنیم.اما تحولات جدید در علوم اعصاب به ما درک بهتری از فرهنگ و هویت و شخصیت می دهد.پژوهش های عصب شناسی اخیر وجود نورونهای بازتاب دهنده ( آینه ای ) را تائید کرده است.

هنگامی که ما یک احساس را تجربه میکنیم یا عملی را انجام میدهیم ، نورون های خاصی برانگیخته می شوند ، اما زمانی که ما مشاهده میکنیم شخص دیگری آن عمل را انجام میدهد یا زمانی که آن را تصور می کنیم ، بسیاری از همان نورونها دوباره برانگیخته می شوند ، گویی که ما خودمان آن عمل را انجام داده ایم . این سلولهای عصبی انقال دهنده ( نورونها ) ، فکر ما را به افراد دیگر ارتباط می دهند و به ما اجازه می دهند که آنچه دیگران حس می کنند را احساس کنیم و از آنجایی که این سلولهای عصبی به تصورات و تخیلات ما واکنش نشان می دهند ، ما می توانیم بازخورد احساس آنها را تجربه کنیم حتی اگر از دیگران باشد.این سیستم چیزی است که به ما اجازه میدهد تفکرو درون نگری کنیم و به همین دلیل ما بسیار وابسته و تابع تصدیق جامعه و اعتبار اجتماعی هستیم و می خواهیم با آن مطابقت داشته باشیم.

 

ما همیشه بین اینکه چگونه خودمان را میبینیم و دیگران چگونه ما را میبینند در یک دوگانگی هستیم ،این می تواند منجر به سردرگمی در هویت و عزت نفس ما بشود و اسکن های مغزی نشان می دهند که ما این احساسات منفی را حتی قبل از اینکه از آنها آگاه باشیم تجربه میکنیم . اما زمانی که ما از خودمان آگاهی داشته باشیم می توانیم احساسات نا به جا را تغییر دهیم چرا که ما افکاری که آنها ایجاد می کنند را کنترل می کنیم. این اثر عصب شیمیایی از چگونگی تبدیل خاطرات به حالت ناپایدارو چگونگی ترمیم آنها از طریق سنتز پروتئین می باشد.

 

خویشتن نگری ، عمیقا راه کار مغز ما را تغییر می دهد و مناطق نو قشر مغز را فعال می کند که به میزان باور نکردنی باعث می شود ما روی احساساتمان کنترل داشته باشیم و هر زمان که ما این کار را انجام می دهیم ، عقلانیت و انعطاف پذیری عاطفی ما تقویت می شود .

زمانی که خود آگاهی وجود نداشته باشد ، بسیاری از افکار و اعمال ما بدون فکر انجام می شود واین باعث عدم انتخاب هوشیارانه می شود که به طور غریزی نا امید کننده است

این چیزی است که مغز ما با ایجاد توضیحات مشخص و روشن در مورد شخصیت ما میتواند حل بکند و بصورت فیزیکالی در ذهن ما دوباره در مورد آن موضوع می نویسد و ما را معتقد می سازد که ما تحت کنترل اعمالمان هستیم: این نیز عقب ماندگی ذهنی نامیده میشود و بسیاری از احساسات منفی مارا حل نشده باقی می گذارد و آماده است که هر لحظه آنها را رها کند .

همه ی این پیچیدگی ها و رفتارهای تقریبا جنون آمیز ناخوداگاه، نتیجه ای از یک سیستم توزیع بسیار برابر و متوازی درمغز ماست که در آن هیچ مرکز خاصی از آگاهی وجود ندارد و به ظاهر دارای پیوستگی هستند اما در حقیقت ، هر یک از این جریانات جداگانه فعال شده اند و در یک لحظه خاص در زمان بیان شده اند .

تجربیات ما دائما در حال تغییر اتصالات عصبی مغز ما هستند . تغییرات مستقیم در این اتصالات عصبی می تواند نتایج و پیامدهای کاملا حقیقی نسبت به این سوال که چه مقدار و به چه اندازه آگاهی های ما واقعی هستند، داشته باشد.

اگر نیمکره سمت چپ شما از سمت راست جدا شود ( چنانچه این مورد در بیمارانی که شکاف مغزی دارند وجود دارد ) شما به طور معمول هنوز قادر به صحبت کردن و اندیشیدن از نیمکره چپ خود هستید ، در حالیکه نیمکره راست شما ظرفیت شناختی بسیار محدودی دارد با این حال سمت چپ مغز شما ، قسمت راست را از دست نخواهد داد اگرچه عمیقا ادراک شما تغییر میکند و یکی از پیامدهای آن این است که شما دیگر نمی توانید صورت کسی را توصیف کنید .اما شما هرگز این را بعنوان یک مشکل نخواهید دید و یا حتی متوجه چیزی که تغییر کرده نمی شوید .

از آنجایی که این آثار، بیشتر از آن چیزی است که شما از دنیای واقعی درک میکنید و در تصاویر ذهنی شما به کار برده می شود ، این فقط یک مشکل حسی نیست اما یک تغییر اساسی در آگاهی و هوشیاری شماست.

بخش 3 –خداوند در نورون ها وجود دارد

خداوند عاشق موفقیت ماست


هر نورون دارای ولتاژی است که با ورود و خروج یونها به داخل یا خارج سلول می تواند تغییر کند. یک بار که ولتاژ نورون به یک سطح معینی می رسد ، این سیگنال الکتریکی به سلولهای دیگر منتقل خواهد شد که این روند را تکرار خواهد کرد. زمانی که بسیاری از نورون ها در یک زمان بر انگیخته می شوند ما میتوانیم این تغییرات را به شکل یک موج اندازه بگیریم.

امواج مغزی زیربنای تقریبا همه چیزی است که در مغز ما در جریان است . از جمله حافظه، توجه و حتی هوش و چنانچه آنها در فرکانس های مختلفی در نوسان می باشند ، در گروه های طبقه بندی شده مانند آلفا ، تتا و گاما قرار می گیرند و هر یک از آنها با وظایف مختلفی در ارتباط هستند .

انتقال اطلاعات بین سلولهای عصبی ، زمانی که فعالیت خودشان را هماهنگ می کنند بهینه می شود.این همان دلیلی است که ما به جهت آن ناهماهنگی شناختی را تجربه می کنیم چنانچه سرخوردگی و نا امیدی ناشی از نگهداشتن دو ایده متناقض به طور همزمان در کنار یکدیگر است.

تکامل می تواند بعنوان یک روند و پروسه که طبیعت در جهت انطباق یا تشدید آن با محیط اطراف تلاش می کند ، دیده شود .با انجام این کار ، انسان به یک مرحله ای از تکامل می رسد که این دقیقا همان جایی است که شروع به خود آگاهی و اندیشیدن در مورد موجودیت خودش می کند .

زمانی که یک فرد در تعارض با هدفی که مایل به رسیدن به آن بوده مواجه می شود در حالی که فکر می کند موجودیت انسان چیز بی معنایی است ، ناهماهنگی شناختی رخ می دهد . در طول تاریخ ، این باعث شده است که بسیاری از افراد برای رسیدن به هدایت مذهبی و معنوی ، اگر در پاسخ به سوالات وجودی خودشان مانند اینکه چه هستیم؟ و چرا به وجود آمده ایم؟ موفق نمی شدند ، علم را به چالش بکشند .

بخش 4- نیمکره چپ مغزتا حد زیادی مسئول ایجاد یک سیستم اعتقادی منسجم به منظوربرقرار کردن یک حس پیوستگی و دوام درباره زندگی ماست

تجربیات جدید در سیستم باوری ما جاری میشوند و وقتی که سازگار نباشند به سادگی رد می شوند. هماهنگ سازی این به عهده نیمکره راست مغز است که همان جایی است که ایجاد کننده گرایشات مخالف است.در حالیکه نیمکره چپ مغز برای حفظ مدل تلاش می کند ، نیمکره راست به طور مداوم وضعیت را به چالش میکشد .زمانی که این مغایرت بیش از حد ادامه دار میگردد ، نیمکره راست مجبور به تجدید نظر می شود . با این حال هنگامی که اعتقادات ما بیش از حد قوی باشد ، نیمکره راست ممکن است موفق نشود که این کار را انجام دهد و این می تواند یک سردرگمی عمیق ایجاد کند.

زمانی که اتصالات عصبی که از لحاظ جسمی سیستم اعتقادی و باورهای مارا مشخص می کنند به شدت توسعه یافته یا فعال نباشند ،پس از آن ، آگاهی ما و یکپارجگی تمام مدارهای فعال ماممکن است متشکل از فعالیت مربوط به تشکیل سلولهای عصبی آینه ای باشد .فقط زمانی که ما گرسنگی را تجربه می کنیم ، هوشیاری ما غالبا بیشتر از تعاملات عصبی دیگر برای مصرف غذا می باشد .

تمام قسمتهای مختلف مغز ، فعال و غیر فعال و دارای اثر متقابل هستند به جز هسته. زمانی که به شکل یکپارچه هستند بصورت پیکسل هایی در یک صفحه نمایش می توانند خودشان را بعنوان یک تصویر قابل تشخیص بیان کنند .

در هر لحظه ما در واقع ، تصویر و ماهیت مختلفی داریم مثلا وقتی گرسنه ایم یا در حال تماشای این فیلم هستیم ، در هر ثانیه آدم متفاوتی هستیم گویی در حالت های متفاوتی قرار گرفته ایم.

زمانی که ما بر اساس نورون های آینه ای به بررسی خودمان می پردازیم  ممکن است ایده و نظری از شخصیت خودمان بنا کنیم اما وقتی که این کار را با یافته های دانشمندان انجام میدهیم چیز کاملا متفاوتی را مشاهده می کنیم . این یک فلسفه فرضی نیست ، این یک ویژگی و خصوصیت اساسی برای نورون های آینه ای است که به ما اجازه می دهد از طریق دیگران خودمان را بشناسیم و درک کنیم.اما دراین فعالیت عصبی بعنوان یک چیز شخصی چنانچه محیط زیست در نظر گرفته نشود ، می تواند یک تصور غلط باشد.

خداوند در کجا زندگی می کند

در طول زمان ، بخش های مربوط به قشر بیرونی مغز اجازه تعدیل غرایز اولیه انسان را فراهم میکند. یک سری از ژنها که به ژنهای خودخواه مشهور هستند به تروج و گسترش رفتارهای اجتماعی متقابل در ساختار ابر سازه ها می آیند و به طور موثر از مفهوم " بقای اصلح " دست می کشند .

هنگامی که هیچ ناهنجاری بین مناطق جدید و پیشرفته و قسمتهای قدیمی و اولیه مغز وجود نداشته باشد ، فعالیت های پیچیده مغز بیشترین انسجام را دارا می باشند

آنچه که ما به طور مرسوم " گرایشهای خودخواهانه" مینامیم ، تنها تفسیر حداقلی از آنچه است که در حقیقت وجود دارد و درآن ویژگی های انسانی مخدوش می شود و از بین میرود.

نتایج روانی به بیان لحظه ای بعنوان یک سیستم اعتقادی هدفمند،اجازه خودآگاهی را بدون اینکه به تصورات خودش وابستگی داشته باشد میدهد و باعث افزایش قابل توجهی در وضوح ذهنی ، وجدان اجتماعی ، قانون مداری و آنچه اغلب به عنوان " بودن در لحظه " توصیف می شود میگردد. اما درک فعلی ما از ماهیت همدلانه و اجتماعی از مغز این است که ما در حال حاضرمیدانیم این یک دیدگاه کاملاً علمی بدون هیچگونه وابستگی به هویت ما می باشد.

فرآیند های شناختی کار آمد مانند برچسب زدن و نیاز روانی ، در جهت تحمیل انتظارات ما می باشد . برچسب زدن زیر بنای تمام حالت های تعاملات در زندگی روزمره ماست.اما از لحاظ روانی، برچسب زدن به خودمان به عنوان یک چیز درونی و به محیط زیست به عنوان یک چیز بیرونی ، فرآیند های عصبی شیمیایی ما را محدود می کند و تجربه قطع یک ارتباط فریب خورده رابه ما میدهد.

رشد و اثرات جانبی تکاملی آن از جمله شادی و تحقق وقتی برانگیخته می شود که روی فعل و انفعالات ما هیچ برچسبی نباشد .ما ممکن است دیدگاه های مختلف و مخالف با یکدیگر در شرایط عملی داشته باشیم ، اما فعل و انفعالاتی که با این حال برای اینکه بدانیم که هستیم بدون هیچ قضاوتی میپذیریم، کاتالیزورهای عصبی هستند که سیم اتصال مغز انسان به تصدیق دیگران می باشند و سیستم های باور عقلانی را بدون ناهماهنگی تائید می کنند.

تحریک این نوع از فعالیت های عصبی و کاهش اثرات متقابل ، برای سرگرمی و یا ایجاد یک چرخه از رفتارهای سودمند در محیط اطراف ما مورد نیاز میباشد.

جامعه شناسان ثابت کرده اند که پدیده هایی مانند چاقی ، سیگار کشیدن، احساسات و ایده ها از طریق جامعه به همان شیوه ای که سیگنال های الکتریکی زمانی که دارای فعالیت هماهنگ میباشند از سلولهای عصبی منتقل می شوند ، گسترش پیدا می کند .

ما یک شبکه جهانی از واکنش های عصبی شیمیایی هستیم و یک چرخه خویش تقویت کننده از پذیرش و اذعان که به وسیله انتخاب های روزانه در تعاملات ما تقویت میشود.این واکنش زنجیرواری است که در نهایت توانایی جمعی ما برای غلبه بر تصورات مختلف و نگاهمان به زندگی را مشخص می کند.

در طی قرون گذشته ، بسیاری از اکتشافات ، به تغییر نمونه های علمی در درک ما از جهان منجر شده است.

خداوند عاشق موفقیت ماست انیشتین

تئوری نسبیت انیشتن نشان داد که چگونه زمان و فضا دارای اساس یکسان می باشند ، در حالیکه تحقیقات نیلزبور به ما کمک کرد بلوک های ساختمانی از ماده را از طریق فیزیک کوانتوم درک کنیم ، قلمروی که تنها به عنوان " شرح فیزیک انتزاعی" از آن یاد می شود. پس از آن ، لوئیس دی بروگلی کشف کرد که تمام ماده ،نه فقط فوتون یا الکترون ، دارای یک موج/ ذره کوانتیده می باشند.

این پیشرفت های غیر منتظره باعث شده است در مدارس جدید از تفکر در مورد ماهیت واقعیت و نظریه متافیزیکی و شبه علمی الهام گرفته شود ، مانند اینکه ذهن انسان قادر است از طریق تفکر مثبت به جهان فرمان دهد .

با تمام این جذابیت ها ، این نظریه هیچ مدرک قابل اثباتی ندارد و می تواند سرعت پیشرفت علمی را کاهش دهد .

قوانین خاص و عام نسبیت انیشتن در فناوری های مدرن روز به کار برده می شود . مانند ماهواره های GPS  که در آن دقت محاسبه به بیش از 7 مایل در هر روز می رسد و عواقبی مانند تاخیر زمان به حساب گرفته نمی شود . تاخیر زمان از طریق اینکه چگونه ساعت در حال حرکت کند عمل می کند به بهترین نحو نشان داده شده است.

مفاهیم دیگری نیز از نسبیت وجوددارد:

انقباض طولی ، به این معنی است که اشیا در حرکت ( جنبش ) ،نسبیت هم زمانی را کاهش می دهند. این غیر ممکن است که بگوییم ، به یک مفهوم مطلق دو رویداد بصورت هم زمان وقتی که در فاصله جدا از هم هستند رخ می دهند.

هیچ چیز نمی تواند سریع تر از سرعت نور حرکت کند . این بدان معناست که اگر به طول 10 سرعت نور جلو بروید ، دو ثانیه زمان می برد قبل از اینکه آن عمل اتفاق بیفتد

این ناشی از محدودیت ما به عنوان یک ناظر نیست ، بلکه به دلیل یک اثر درونی و ذاتی از نسبیت است که در آن زمان ومکان به هم پیوسته هستند و نمی توانند بدون هم وجودداشته باشند.

فیزیک کوانتوم، یک توصیف ریاضی از بسیاری موج/ ذرات دوگانه و تعاملات انرژی و ماده فراهم میکند. فیزیک کلاسیک در وهله اول در مقیاس اتمی و زیر اتمی حرکت می کند . فرمول بندی های ریاضی انتزاعی هستند و پیامد های آن اغلب غیر شهودی ( غیر بصری) می باشند.

یک کوانتوم، کمترین واحد از هر موجودیت فیزیکی درگیر در تعامل است. ذرات بنیادی ، بلوک های اولیه ساختار جهان هستند. آنها ذراتی هستند که تمام ذرات دیگر از آنها ساخته شده اند ، در حالیکه در فیزیک کلاسیک ما همیشه می توانیم همه چیز را به کمی کوچکتر تقسیم کنیم ، برای کوانتوم این غیر ممکن است . در نتیجه ، جهان کوانتومی قوانینی را ارائه می دهد همانند درگیری و درهم تنیدگی کوانتومی ، اثر فتو الکتریک ، پراکندگی کامپتون و بسیاری دیگر.

بسیاری از تفاسیر عجیب و غریب از جهان کوانتیده ما وجود دارند که به طور گسترده در میان فیزیکدانان پذیرفته شده است و شامل : تفسیر کپنهاگ و تفسیر MANY-WORLD می باشد

روند فعلی نشان دهنده قابل توجهی از تفسیرهای جایگزین مانند جهان هولوگرافی است.

قسمت 1 : معادله DE BROGLIES

در حالیکه هر دو قوانین نسبیت انیشتن و فیزیک کوانتومی برای یافته های دانشمندان ما از جهان ضروری است ، بسیاری از مسائل حل نشده و تا کنون هیچ نظریه وحدت بخش و متحد کننده ای وجود نداشته است.

 

برخی از سوالات در حال حاضر پیش می آید عبارتند از:

-    چرا مواد قابل مشاهده بیشتر از پادماده ها در جهان وجود دارد؟

-    چه چیزی در طبیعت تهی از زمان است؟

-       چه چیزی منشا جرم است؟

یکی از مهمترین کلیدها برای پیدا کردن پاسخ این مشکلات، معادلات DE BROGLIES  می باشد که به او جایزه نوبل فیزیک اهدا شده است.

این فرمول نشان می دهد که چگونه تمام مواد دارای یک موج/ ذره دوگانه  میباشند به این معنا که لحظاتی وجود دارد که در آن لحظه به عنوان موج و در لحظه دیگر بعنوان یک ذره رفتار می کند

فرمول ترکیبی معروف انیشتن معادله E=MC2 همراه با طبیعت و ذرات کوانتیده از انرژی است. شواهد تجربی شامل الگوی تداخلی از ملوکول C60 فولرن در آزمایش دو شکاف می باشد.

این واقعیت که هوشیاری و آ گاهی ما به نظر می رسد که از ذرات کوانتومی ساخته شده باشد ، موضوع بسیاری از تئوری های عرفانی است ، در حالی که رابطه بین مکانیک کوانتومی و آگاهی بعید به نظر می رسد و به عنوان یک چیز جادویی از ان یاد می شود با این وجود هم مفهوم عمیقی وجود دارد .

چنانچه معادلات DE BROGLIES در مورد تمام مواد اعمال می شود ما اساسا می توانیم  را در برابر  HF اعمال کنیم که در آن C مخفف آگاهی و H چیز ثابتی است از واحد و  فرکانس می باشد.

C مسئولی برای آنچه که ما در حال حاضر از یک واحد کوانتیده و یا حداقل از یک تداخل تجربه می کنیم می باشد. با مجموع تمام این لحظات C لحظه فعلی آن چیزی است که تصور ما از زندگی را شکل می دهد

این یک بیانیه نظری یا فلسفی نیست بلکه یک نتیجه و اثر ذاتی است که در آن تمام مواد و انرژی کوانتیده می شود

فرمول نشان می دهد که چگونه مرگ و زندگی ، سازه های انتزاعی از  هستند و یکی دیگر از نتایج معادلات DE BROGLIES  می باشند که در آن میزان ماده و نوسان انرژی مانند یک موج عمل می کنند یا یک ذره در قالب و چارچوب مرجع هستند

قسمت 2

پادذره ها در همه جای جهان وجود دارند که در آن ذرات با انرژی بالا جای میگیرند . این فرایند بطور مصنوعی در شتاب دهنده های ذرات شبیه سازی شده اند . وقتی ماده ایجاد می گردد ، ضد ماده بطور همزمان ایجاد شده است .هنگامی که ما از طریق میدان های الکترومغناطیسی در تله ضد ذرات می افتیم می توانیم خواص آنها را مورد بررسی قرار دهیم .حالت کوانتومی ذرات و ضد ذرات را می توان با استفاده و اعمال مطالبه پیوستگی ها ، برابری و اپراتورهای معکوس زمان با هم تعویض کنیم.

اخیرا FERMILAB کشف کرد که چگونه کوانتا مانند مسون ها هر 3 تریلیون بار در ثانیه از ماده به ضد ماده تعویض می شوند و تغییر حالت می دهند. هنگامی که ما جهان را از یک قالب کوانتیده مرجع C مورد مطالعه قرار می دهیم باید تمام شواهد تجربی که به کوانتوم اعمال می شود را به حساب آوریم .این شامل این است که چگونه ماده و ضد ماده بطور همزمان در شتاب دهنده های ذرات ایجاد شده است و چگونه مسون ها بین یکی و دیگری عقب و جلو می روند.وقتی که  به کار برده می شود نتایج قابل توجهی دارد ، از دیدگاه کوانتومی هر نمونه از  دارای یک ضد  می باشد.

این توضیح دهنده تقارن گمشده و یا پادماده در جهان است و نزذیک به انتخاب دلخواه از جاذب و ساتع کننده مربوط در تئوری زمان نتقارن چرخه فاینمن می باشد.

تجربه های شخصی ما از زمان و یا وقفه زمانی که در آن قرار داریم وقتی که  توسط ضد  لغو می شود ، به آستانه خودش میرسد .

بیان و تفسیر C از این لحظه خودنابودی این است که در داخل یک فلش انتزاعی از زمان قالب گرفته می شود . اگر ما پس از آن بخواهیم این تعامل و ارتباط متقابل را تعریف کنیم و نگاهی به اساس دوگانگی موج/ ذره کوانتومی بیاندازیم همه به سمت فعل و انفعالاتی خواهد رفت که شامل تداخل و تشدید می باشد.اما از آنجایی که این به اندازه کافی برای توضیح و تفسیر نیروهای بنیادی کافی نیست ما ملزم به استفاده از مدلهای مختلف هستیم.

برای کسب اطلاع و نحوه استفاده از دوره های آموزشی و خدمات مشاوره من می توانید ازطریق  شماره تماس 88608518-021 و 44381637-021 تماس حاصل نمایید.