داستان های از شنبه3!!! کاهلی بزرگترین دلیل عدم موفقیت

1 1 1 1 1

کاهلی

در دو قسمت قبلی در مورد مغز قدیم و یا خزنده برای شما توضیح دادم و هم توانستم به شما ثابت بکنم برای اینکه بتوانید دست از کاهلی خود بر دارید باید بتوانید بر مدل سازی های ذهنی تان غلبه نمایید و همچنین در ادامه  یک تکنیک طلایی را به شما آموزش دادم، در این قسمت می خواهم به این موضوع اشاره بکنم که بعد از شناسایی دلیل اصلی اهمال کاری و تنبلی تان ، نوبت می رسد به یکی از اساسی ترین موارد در شکل گیری اهمال کاری شما.

و آن نیز این است که اگر شما به هدف و نکته ای که در زندگی تان برای خود در نظر گرفته اید، علاقه نداشته باشید و اهمیت آن را در زندگی تان احساس نکرده باشید نخواهید توانست بر این مدل های ذهنی قوی که در طی چندین سال از زندگی تان شکل گرفته است، فائق آیید، اگر به مسیرتان علاقه مند نباشید و به آن به چشم یک کار معمولی نگاه بکنید حتی اگر نیرویی بخواهد شما را به حرکت درآورد باز نمی توانید به صورت ادامه دار و طولانی مدت این تغییر بزرگ را برای خود ایجاد نمایید. پس عامل اساسی دیگر در شکل گیری حرکت شما برای شکست کاهلی تان ، دریافت میزان علاقه به آن هدف کلی زندگی تان است.که در ادامه و در مقاله های باقی مانده به شرح آن خواهم پرداخت و در قسمت پایانی ، به ضورت کامل روش زدن و روشن کردن کلید های علاقه تان را به شما آموزش خواهم داد.

موفقیت و اهمال کاری و تنبلی

و حال برای سوخت‌رسانی بیشتر به موتورتان نحوه زدن کلیدهای علاقه و تعداد آن را به شما می‌آموزم که هرلحظه برایتان مسیر را روشن و روشن‌تر می‌کند. آماده‌اید.این تکیه را از کتاب برای موفقیت ماهی را به ماهی‌تابه نه ، لطفاً به مغز بچسبانید نوشته خودم برای شما آورده‌ام.
حال می‌خواهم کلیدهای علاقه‌تان را روشن کنیم و در دیگران نیز ایجاد علاقه کنید که بتوانند برای شما و هدفتان از خودشان سرمایه بگذارند و به شما برای اینکه می‌توانید هدایت‌گری درستی باشید و قابل‌اعتماد تشکر کنند.

می‌دانید کلیدهای علاقه شما مانند لامپ‌هایی هستند که مسیر را برای شما روشن می‌کنند و وادارتان می‌کنند در مسیری قدم گذارید که حاضر نیستید دیگر هدایت این مسیر را به دیگران بدهید .

Red Hand Drawn Arrows Up

و حتی هدایت‌گر دیگران نیز خواهید شد، لطفاً این قانون را یاد بگیرید که در عصر امروز به دردتان می‌خورد، مهم آن نیست که ما چقدر می‌دانیم و چه قدر علم‌داریم، مهم آن است که با آنچه می‌دانیم چه‌کار کرده‌ایم، پس موقع آن است که راهتان را با یک انگیزه که استارت زده‌اید ادامه دهید و نگذارید شعله درونتان را خاموش کنند و کاری کنید که دیگران برای شما بدون هیچ‌گونه هزینه و نیاز مالی سرمایه‌گذاری، بازاریابی کنند همان کاری که به‌طور مثال مابعد از سال‌ها در حق مولوی، حافظ، پروفسور حسابی، پروفسور سمیعی، استاد شجریان، استیو جابز و ....... کرده‌ایم، بدون آنکه زیاد آن‌ها را بشناسیم محصولاتشان را خریده‌ایم و به دیگران نیز معرفی کرده‌ایم.

پیدا کردن زمینه‌ای که علاقه دارید:

((مامان! چطور بفهمم که این عشق، به عشق واقعیه؟))
وای! سؤال کلاسیک دخترهای نوجوان که با نگاهی خیره از روز ازل از مادرشان پرسیده‌اند.

این‌یک سؤال نسبی ست: بعضی وقت‌ها فهمیدن فرق عشق و علاقه شدید سخت است. این موضوع فقط برای دخترها و پسرهای نوجوان نیست. وقتی پشت به تخته‌ی درجه‌بندی‌شده‌ی قطار وحشت زندگی‌تان ایستاده‌اید و از خودتان می‌پرسید که آیا ((عشقتان)) به حدنصاب استاندارد می‌رسد تا بتوانید هدایت این قطار را به دست بگیرید و دیگران را نیز سوار بر قطارتان کنید؟ نیز برای شما مطرح می‌شود، چون دوست داشتن به‌تنهایی کافی نیست، بهتر است بگویم باید عاشق خودتان شوید و بدانید دیگران چگونه محصور شما خواهند شد، عاشق کاری شوید که می‌توانید و در آن استعداد دارید، همان کاری که از بچگی این کار را انجام می‌دادیم حتی قبل از آنکه بتوانید درست صحبت کنید و کلماتی نامفهوم را که فقط مادرتان شاید متوجه می‌شد را بیان نماییم و این کار را با نت‌های عاشقانه بیرون می‌فرستادید که دیگران را مجذوب خودمان می‌کردیم و آن‌ها دوست داشتند هزاران ساعت بنشینند و با تمام علاقه‌شان از ما و حرکات ما فیلم بگیرند، کاری با آن‌ها می‌کردیم که با تمام وجود کارهای دیگر خود را برای شنیدن این صداهای نامفهوم کنار بگذارند،این مورد را هنگامی‌که خداوند نفرات جدیدی مانند فرزند را بر قطار زندگی شما سوار می‌کند مشاهده کرده‌اید و از آن لذت برده‌اید.

موفقیت و اهمال کاری و تنبلی

همه ما هنگامی‌که آدم‌هایی که در کارشان وزندگی‌شان، ارتباطاتشان موفق شده‌اند را می‌بینیم و آن‌ها را موردبررسی قرار می‌دهیم نکته جالبی را از همه آن‌ها متوجه می‌شویم، آن‌ها به کاری که می‌کنند عشق می‌ورزند و بسیار ماهرانه مواظب بازی با طلسم انرژی خود هستند، به نظر من فاصله بین عشق و نفرت، باریک‌تر از یک موست، اگر به کسی و یا چیزی عشق بورزیم به همان نسبت از چیزهایی که آن‌ها را به خطر می‌اندازد متنفر می‌شویم، اگر عاشق دختری باشید، از عواملی و یا کارهایی که او را از شما می‌گیرد متنفر می‌شوید، اگر عاشق محیط‌زیست باشید، به همان نسبت از عوامل و کارهایی که آن را به خطر می‌اندازد متنفر می‌شوید و بعضی‌اوقات آن‌قدر در این کار پیش می‌رویم که از لحظات و یا کسی که یک روز تمام زندگی‌مان بود و با تمام وجود از او لذت می‌بردیم، بعدازاینکه متوجه اشتباهی در تصمیمان می‌شویم به همان نسبت و حتی بیشتر از آن شخص و لحظاتی که با او بوده‌ایم متنفر می‌شویم، این دلیلش چیزی به‌جز عدم درک صحیح از عشق اول خودمان نیست، کسی که در تمامی لحظات باید عشقمان را به او اثبات بکنیم، ولی چون تا قبل از این او را نمی‌دیدیم، یادمان می‌رفت که چگونه باید او را دوست داشته باشیم و آن شخص کسی به‌جز خودمان نیست.

هزاران نفر را دیده‌ایم که به‌جایی رسیده‌اند که اگر از آن‌ها سؤال شود نظرت راجع خودت چیست می‌گوید از خودم متنفرم، مانند کسانی که به اعتیاد شدید دچار هستند و فکر می‌کنند که رهایی از این لحظات امکان‌ناپذیر است، یا کسانی که هنگام ابراز عشق خود به دیگران دچار جنون شده‌اند و دست‌به‌کاری زده‌اند که دیگر راهی به‌جز نابودی خودشان باقی نگذاشته‌اند.

موفقیت و اهمال کاری و تنبلی

ولی کسانی که خود را عاشقانه دوست دارند و با تمام وجود به استعدادشان مطمئن هستند و با تمام وجود به راهشان و کارشان علاقه نشان می‌دهند و روی مثبت طلسم را در دست گرفته‌اند، به هدف خود می‌رسند و اگر هزاران بار نیز شکست بخورند به علت وسواسی که از روی علاقه‌شان پیداکرده‌اند بازهم به راهشان ادامه می‌دهند و ناامید نمی‌شوند و هنگامی‌که از آن‌ها می‌پرسید چگونه به این جایگاه رسیدید پس از تعریف کردن از فرازوفرودها، نامی از شانس، پارتی، پول نمی‌آورند و تمام آن‌ها به این نکته اشاره می‌کنند که بااینکه خیلی از جاها از این مسیر نامعلوم و گیج‌کننده بود ولی از همان ابتدا خودم را در این جایگاه و مکان می‌دیدم و به همین علت ترسی از انتهای راه نداشتم، می‌خواهید نمونه‌هایی را برایتان بیاورم که بیشتر خود را به چالش بکشید و از کاهلی دست‌بردارید

1- متولد سال 1324 در امیریه تهران، در 10 سالگی پدرش را از دست داد و بااینکه ازنظر مالی زیاد در مضیقه نبود طبق سفارش پدرش از همان بچگی کارکرده و به خودساختگی رسیده بود، بعد به دنبال کار فنی رفته و هم‌زمان درس هم می‌خوانده، بعد به کلاس‌های شبانه دانشگاه تهران می‌رود و لیسانس مدیریت می‌گیرد، به گفته خودش برای اینکه بیشتر از توان جسمی‌اش کار کند مشوقی به نام مادرش را داشته، در خانه خود به تولید مواد غذایی روی می‌آورد ولی کسی از او چیزی نمی‌خرد، خانه‌اش را می‌فروشد و شروع به کار می‌کند، ولی بعد آن را هم از دست می‌دهد، با همسرش در خانه شروع به تولیدترشی می‌نماید و بعد کارگاه کوچکی را برای شروع تهیه می‌کند، ولی باز کارگاه هم دچار سانحه حریق می‌شود، او باز ناامید نمی‌شود و تا جایی پیش می‌رود که شش نقطه از کشور تحت لیسانس او و تحت نام برند صنایع غذایی بهروز کار می‌کنند و اگر دلیلش را از او بپرسید این‌گونه بیان می‌کند، هر کس خودش را باور داشته باشد موفق است، من زندگی‌ام را اول در ذهنم ترسیم می‌کنم و اگر ایرادی داشت آن را تغییر می‌دهم، یعنی روی حرف‌هایم متعصب نیستم و پذیرای حرف‌های دیگران هستم، تکامل را در خود نمی‌بینم بلکه در جمع می‌بینم. من در 45 سال پیش کار را بازی می‌دانستم و امروز هم همین کار را انجام می‌دهم. او را شناختید جناب آقای بهروز فروتن. برای خواندن قسمت چهارم اینجا را کلیک نمایید

برای کسب اطلاع و نحوه استفاده از دوره های آموزشی و خدمات مشاوره من می توانید ازطریق  شماره تماس 88608518-021 و 44381637-021 تماس حاصل نمایید.